نمیدونم یک ویژگی بدی که داشتم و دارم ترس از شروع کردن یک چیزیه توی کار همیشه ترس داشتم و دارم که نکنه یه وقت تحقیر بشم نکنه یه کاریو ازم خواستن و نتونم درست انجام بدم این حس تو مسائل دیگه هم باهام بوده و هست همین نوشتن رو میترسیدم و میگفتم نکنه یه وقت بنویسم و بازخوردی نداشته باشه شاید تا الان نداشته ولی حداقل دلم راضیه که انجامش دادم و به خودم میگم تو کارتو کردی و قدمت رو برداشتی این ترس برای رشد و رسیدن به خودم هم باز باهام همراهه و مدام به خودم میگم که نکنه تو فلان جا یا تو فلان موقعیت برای دفعه اولی که میرم مسخرم کنن حس خیلی بدیه از اونجایی که تجربه ی کار آنچنانی هم نداشتم همیشه میترسم و بهش مثل یک ریسک خیلی خیلی بزرگ نگاه میکنم ولی دور و بر خودمو که نگاه میکنم میبینم که همه ی مردم از پیر و کوچیکش کاراشونو به نحو احسن انجام میدن پس چرا من نکنم چرا یکبار من انجام ندم یه دفعه تو دل مسیر وارد شم و ببینم که دور و اطرافم چجوریه؟ پس منم میتونم و باید بتونم وگرنه تو گرداب این دنیا غرق میشم و به نقطه ی انتهایی زباله دانی این جامعه ی رحم میرم

در دل این دنیا هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودن و ترس از تحقیر شدنه

اما ای ترس ای ترس تنهایی من بدون که در گوشه ی این دل چراغی از نور امید و انگیزه روشنه